|
اما لحظه ایی رسید.... لحظه ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید لحظه ایی که پنچره بغض دیوار رو شکست نقش آسمون صبح ، میون چشمهاش نشست مرغ خسته پر کشید و افق روشن و دید تو هوای تازه ی دشت به ستاره ها رسید لحظه ایی پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت با یک پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت
فریدون فروغی ، رفت. آری هشت سال پیش در چنین روزی بزرگ مردی با قلبی شکسته و روحی زخمی و لبانی خاموش پر کشید و برای همیشه رفت. چگونه از رفتنت بنویسم ای عزیز..کاش هرگز این روز شوم در تاریخ زندگیم ورق نمیخورد چگونه تلخی این روزها را تاب بیاورم . تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم ، شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم. فریدون را باچه کلماتی می توان وصف کرد..ترانه هایش روحم را متحول میکند .غوغایی در دلم به پا میخیزد.و روح بزرگش نهایت مهربانی و عشق است که همیشه احساسش میکنم. دلم گرفته، این چه روزیست که تمام غمهای عالم را به دلم نشانده.فریدون عزیزم چه غمگینانه رفتی .فریدونم چرا رفتی.... باغم تو چه کنم؟ با این سیل اشکها چه کنم ؟چه کنم؟... عاشقتم عشق من."فریدون".....
ترانه بر لب جان داد.آنگاه در پای کوههای نه چندان بلند، تنها -مثل زندگی اش-خفت و تا ابد از زیر خروارها خاک سرد و نم دار به شهر شلوغ و پر از دود و دروغ نظاره خواهد کرد.. فریدون فروغی تکرار نشدنی است . "فروغی" رفت.اما هنر و صدای دلنشین و زخمی اش ، همراه با شعرهای زیبایش ، یادگاریست از هنرمندی بزرگ و تکرار نشدنی و تحفه ایی که تا ابد پیش علاقمندانش خواهد ماند. ترانه ی سیاوش قمیشی در رثای "فریدون فروغی" خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابووس زمستون نمی بینی توی خواب گل های حسرت نمی چینی دیگه خورشید چهره ات رو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
اینجا قهرند سینه ها با مهربونی تو توی جنگل نمی تونستی بمونی دلت رو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه میدونم میبینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
عکسهایی از مقبره و مناظر اطراف آن در هشتمین سالگرد فریدون عزیزم سیزدهم مهر ماه ۱۳۸۸
سکوت این دشت را هرگز فراموش نخواهم کرد..
فریدون عزیزم آرام بخواب ....
باسیل اشکهایم پیکر پاک و عزیزت را شستم .عشق من.. همیشه در قلبمی عشق جاودانم
"فریدون عزیزم" دیوانه وار عاشقت هستم . و فکر کن چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد ..... و عشق آخرین حرف ما بود، چرا نه؟....
|
|
|